عمو ... » گل ليلا
   

» مي نالم اي يار ஐ نواي استوديوي بسيار زيبا از حاج محمود ...
» نواي استوديوي بسيار زيبا از حاج محمود کريمي با عنوان را ...
» دانلود سخنراني استاد توکلي - ولادت حضرت زهرا(س)
» ذکر ام البنين روز و شب شد چنين/ واي حسين مادر نداره...کری ...
» ⊱❆دسته گل طه❆⊰ ویژه نامه ولادت حضرت زهرا (س) و سلاله پ ...
» امام هادی (علیه‌السلام) و زنان پاکدامن
» ✧⋘ یـ✿ـاس در بستر ⋙✧ ویژه نامه شهادت حضرت زهرا سلام ا ...
» پوستر زيباي امام هادي مزين به يک بيت شعر زيباتر
» حکايت شنيدني «جيب بُر توبه کار» از مرحوم کافي
» هیبت و عظمت حضرت هادی(ع)



نظرشما در مورد مطالب سايت؟


عالي
خوب
متوسط
بد


 

 


 

صفحه اصلي » مرثيه آفتاب(محرم) » عمو ...

      عمو ...

 بازدید ها : 464

 ( امتيازها: 0)

نويسنده:yahosein

 

7 دي 1388

http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:fRWjT5u8TwYL4M:http://www.14masom.com/mktba-mosawara/16/images/big/07.jpgسكينه ، سكينه ، سكينه ،

اينجا همانجاست كه جاده هاى محبت به هم مى رسد.

عشقهاى مختلف به هم گره مى خورد و يكى مى شود.

عشق او به حسين و عشق او به بچه ها در سكينه با هم تلاقى مى كند.

عشق او به حسين و عشق حسين به بچه ها در سكينه به هم مى رسند.

اينجا همان جاست كه او در مقابل حسين و بچه ها يكجا زانو مى زند.

اين سكينه همان طور سينايى است كه حضور حسين در آن به تجلى مى نشيند.

اين سكينه مرز مشترك ميان حسين و بچه هاست . و لزومى ندارد كه سكينه به عباس ، حرفى زده باشد.

لزومى ندارد كه سكينه از عباس آب خواسته باشد. چه بسا كه او را از رفتن به دنبال آب منع كرده باشد.

لزومى ندارد كه نگاهش را به نگاه عباس دوخته باشد تا عباس ، خواستن را از چشمهاى او بخواند.

 

همينقدر كافيست كه او پيش روى عباس ‍ ايستاده باشد، مژگان سياهش را حايل چشمهايش كرده باشد و نگاهش را به زمين دوخته باشد.

همين براى عباس كافيست تا زمين و زمان را به هم بريزد و جهان را آب كند. اگر سكينه بگويد آب ، هستى عباس آب مى شود پيش پاى سكينه .

نه ، سكينه لب به گفتن آب ، تر نكرده است . فقط شايد گفته باشد: عمو!... يا نگفته باشد.

چه گذشته است ميان سكينه و عباس كه عباس ادب ، عباس معرفت ، عباس ماءموم ، عباس خضوع ، پيش روى امام ايستاده است و گفته است : ((آقا! تابم تمام شده است .)) و آقا رخصت داده است .

 

خب اگر آقا رخصت داده است پس چرا نمى روى عباس ! اينجا، حول و حوش خيمه زينب چه مى كنى ؟

عمر من ! عباس ! تو را به اين جان نيم سوخته چه كار؟ آمده اى كه داغ مرا تازه كنى ؟ آمده اى كه دلم را بسوزانى ؟

جانم را به آتش بكشى ؟ تو خود جان منى عباس ؟ برو و احتضار مرا اينقدر طولانى نكن . رخصت از من چه مى طلبى عباس !

تو كجا ديده اى كه من نه بالاى حرف حسين ، كه همطراز حسين ، حرفى گفته باشم ؟ تو كجا ديده اى كه دلم غير از حسين به امام ديگرى اقتدا كند؟ تو كجا ديده اى كه من به سجاده اى غير خاك پاى حسين نماز بگذارم . آمده اى كه معرفت را به تجلى بنشينى ؟

 

ادب را كمال ببخشى ؟ عشق را به برترين نقطه ظهور برسانى ؟ چه نيازى عباس من ؟! نشان ادب تو از دامان مادرت به ياد من مانده است .

وقتى كه مادر خطابش ‍ كرديم ، پيش پاى ما نشست و زار زار گريه كرد و گفت : ((مرا مادر خطاب نكنيد. مادر شما فاطمه بوده است ، اين كلام ، از دهان شما فقط برازنده مقام زهراست . من خدمتگزار شمايم . كنيز شمايم .))

عباس من ! تو شير ادب از سينه اين مادر خورده اى . وقتى پدر او را به همسرى برگزيد، او ايستاده بود پشت در و به خانه در نمى آمد تا از من ، دختر بزرگ خانه رخصت بگيرد، و تا من به پيشواز او نرفتم ، او قدم به داخل خانه نگذاشت .

 

عباس من ! تو خود معلم عشقى ! امتحان چه را پس مى دهى ؟ جانم فداى ادبت عباس !

عرفان ، شاگرد معرفت توست و عشق ، در كلاس ‍ تو درس پس مى دهد. بارها گفته ام كه خدا اگر از همه عالم و آدم ، همين يك عباس را مى آفريد، به مدال فتبارك الله احسن الخالقين ش مى باليد.

اگر آمده اى براى سخن گفتن ، پس چيزى بگو. چرا مقا

بل من بر سكوى سكوت ايستاده اى و نگاهت را به خيمه ها دوخته اى .

 

عباس من ! اين دل زينب اگر كوه هم باشد، مثل پنبه در مقابل نگاه تو زده مى شود: و تكون الجبال كالعهن المنفوش . آخر اين نگاه تو نگاه نيست . قارعه است . قيامت است : يكون الناس كالفراش ‍ المبثوت . عالم ، شمع نگاه تو را پروانه مى شود.

اما مگر چه مانده است كه نگفته اى ؟! شيواتر از چشمهاى تو چيست ؟ بليغ ‌تر از نگاه تو كدام است ؟ تو ماه آسمان را با نگاه ، راه مى برى . سخن گفتن با نگاه كه براى تو مشكل نيست . و اصلا نگاه آن زمان به كار مى آيد كه از دست و زبان ، كار بر نمى آيد.

 

برو عباس من كه من پيش از اين تاب نگاه تو را ندارم . وقتى نمى توانم نرفتنت را بخواهم ، ناگزيرم به رفتن ترغيبت كنم ، تا پيش ‍ خداى عشق روسپيد بمانم ؛ خدايى كه قرار است فقط خودش برايم بماند. اگر براى وداع هم آمده اى ، من با تو يكى دردانه خدا! تاب وداع ندارم .

مى بينمت كه مشك آب را به دست راست گرفته اى و شمشير را در دست چپ ، يعنى كه قصد جنگ ندارى . با خودت مى انديشى ؛

 

اما دشمن كه الفباى مروت را نمى داند، اگر اين دست مشك دار را ببرد؟! و با خودت زمزمه مى كنى ؛ بريده باد اين دست ، در مقابل جمال يوسف من ! و اين شعر در ذهنت نقش مى بندد كه : و الله قطعتموا يمينى و عن امام صادق اليقين انى احامى ابدا عن دينى نجل النبى الطاهر الامين چه حال خوشى دارى با اين ترنمى كه براى حسينت پيدا مى كنى ... كه ناگهان سايه اى از پشت نخلها مى جهد و غفلتا دست راست تو را قطع مى كند.

اما اين كه تو دارى غفلت نيست ، عين حضور است . تو فقط حسين را قرار است ببينى كه مى بينى ، ديگران چه جاى ديدن دارند؟!

تو حتى وقتى در شريعه ، به آب نگاه مى كنى ، به جاى خودت ، تمثال حسين را مى بينى و چه خرسند و سبكبال از كناره فرات بر مى خيزى . نه فقط از اينكه آب هم آينه دار حسين توست ، بل از اينكه به مقام فناء رسيده اى و در خودت هيچ از خودت نمانده است و تمامى حسين شده است .

 

پس اين كه تو دارى غفلت نيست ، عين حضور است . دلت را پرداخته اى براى همين امروز. مشك را به دست چپت مى گيرى و با خودت مى انديشى ؛ دست چپ را اگر بگيرند، مشك اين رسالت من چه خواهد شد؟ و پيش از آنكه به ياد لب و دندانت بيفتى ، شمشير ناجوانمردى ، خيال تو را به واقعيت پيوند مى زند و تو با خودت زمزمه مى كنى . يا نفس لا تخشى من الكفار مع النبى السيد المختار و ابشرى برحمة الجبار قد قطعوا ببغيهم يسارى فاصلهم يا رب حر النار مشك را به دندان مى گيرى و به نگاه سكينه فكر مى كنى ...

عباس جان ! من كه اين صحنه هاى نيامده را پيش چشم دارم ، توان وداع با تو را ندارم . من تماما به لحظه اى فكر مى كنم كه تو هر چيز، حتى آب را مى دهى تا آبرويت پيش سكينه محفوظ بماند.

 

به لحظه اى كه تو در پرهيز از تلافى نگاه سكينه ، چشمهايت را به حسين مى بخشى . جانم فداى اشكهاى تو! گريه نكن عباس من ! دشمن نبايد چشمهاى تو را اشكبار ببيند. ميان تو و سكينه فراقى نيست . سكينه از هم اكنون در آغوش رسول الله است . چشم انتظار تو.

اول كسى كه در آنجا به پيشواز تو مى آيد، سكينه است ، سكينه فقط آنچنان در ذات خدا غرق شده است كه تمام وجودش را پيش فرستاده است . تو آنجا بى سكينه نمى مانى ، عموى وفادار! من ؟! به من نينديش عباس من ! انديشه من پاى رفتنت را سست نكند.

تا وقتى خدا هست ، تحمل همه چيز ممكن است . و هميشه خدا هست . خدا همينجاست كه من ايستاده ام . برو آرام جانم ! برو قرار دلم ! من از هم اكنون بايد به تسلاى حسين برخيزم !

 

غم برادرى چون تو، پشت حسين را مى شكند. جانم فداى اين دو برادر!

--------------------------------------------------------------------------------

قسمتی از " آفتاب در حجاب " اثر سید مهدی شجاعی


سایت فرهنگی مذهبی گل لیلا

براي دریافت مطالب سایت در ایمیل خود يک ايميل خالي به آدرس زير بزنيد
gole-leila+subscribe@googlegroups.com

مطالب مشابه :   

 

 بازدید ها : 464  |  نظرات (0)

چاپ مطلب
نام :
ایمیل :
کد امنیتی :
تصوير كد امنيتي
ريست کد
ثبت کد :

صفحه اصلي
دانلود سخنراني
برنامه مجالس
تماس با ما

ثبت نام
مطالب جديد
آخرين نظرات

نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کرده اید؟
     

» قانون جنگل
» داستان خواستگاری شهید کاوه
» اگر دوستی کاری کند که دوست ندارید باز هم دوست شماست؟؟؟
» دانلود رایگان نرم افزار ترتیل قرآن نگارش ۱.۰.۶
» با ارسال تاریخ تولد ، دوست آسمانی خود را پیدا کنید
» نرم افزار رايانه 200 داستان از فضايل ، مصايب و كرامات حضر ...
» ويژگي‌هاي ظهور منجي در بيانات رهبر انقلاب
» 6 عامل عزت آفرین در قرآن
» پوشاندن روی پا درمقابل نامحرم
» ****عید غدیر(حدادیان)****

 
 
 
     


دريافت نرم افزارهاي
رايگان مذهبي


     



آمار بازدید امروز: 317
دیروز: 4304 [0 %]
هفته: 8454
ماهانه: 92311
امسال: 560633
بازدید کل: 1234790
بيشترين: 6795 در پنجشنبه 25 اسفند 1390

آخرين اعضاي بازديد کننده

+ مونس 00:30

 


Copyright © 2011 Behzad Online , طراح قالب
استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر صلوات و نام گل ليلا بلامانع است.
بهترین حالت نمایش در مرورگرهای
Internet Explorer 7 به بالا و Firefox می باشد.

 

Powered by Datalife Engine , Datalife Engine Plus By: Learnt.ir , All Rights Reserved