لن ترانی ....

سرم را به زانوی خود می نشانی ؟
دلم تنگ تنگ است ای بی نشانی
گرفته است بغض گلویم ، برایم
کمی اشک ، باران ، غزل می رسانی ؟
من امشب دلم را به دستت سپردم
بعید است احوال من را ندانی
در این قرن سیمانی بی مروت
دلم را کدامین طرف می کشانی ؟
من امشب سیاه و سفیدم ، ولی تو
بلندای زیبای رنگین کمانی ....
از آن چشم های پر از توت و لبخند
برایم کمی بیشتر می تکانی ؟
چرا بوی گریه گرفته دل من
نباشم ببینم بهارم ، خزانی
غریبه برایم چراغی بیاور
نمیبینمت ها ... کجا ... لن ترانی ؟
شنیدم که می آیی از سمت کعبه
سرم را به زانوی خود می نشانی ؟
گفتم شاید این شعر حرف دل شما هم توی این شب جمعه به آقامون باشه ....
به امید هرچه نزدیک تر شدن ظهور ....