پیراهن مشکی
از ماشین پیاده شدم ، نگاهی به ساختمون انداختم و در صندوق عقب رو باز کردم بسته ی سفارش شده رو برداشتم و تا جلوی در ساختمان بردم ، گذاشتم روی زمین و زنگ آیفون رو فشار دادم
- کیه ؟
- منزل آقای ...
- بله ، بفرمایید
- ببخشید بسته ای که سفارش داده بودین رو آوردم ، بیاین دم در تحویل بگیرین .
- اگه میشه لطفا بسته رو بیارین طبقه ی دوم ساختمان پلاک 4
در رو باز کرد و وارد ساختمان شدم ،
آهسته رفتم بالا جلوی در که رسیدم قبل از اینکه زنگ بزنم در باز شد و خانمی در چهارچوب در ظاهر شد
وضعیت حجابش خیلی مناسب نبود سرم رو پایین انداختم ولی غوغایی در درونم به پا شده بود و شیطون هم شروع کرد به وسوسه ...
که یکدفعه صدای اون خانم من رو به خودم آورد
- لطفا بسته رو بیارین داخل منزل بذارین .
بی اختیار وارد خونه شدم که بسته رو بذارم که یکدفعه متوجه شدم پشت سرم در بسته شد !!
معلوم بود که تنهاست و به نیت سوء از من خواسته بود بسته رو براش ببرم بالا
چند لحظه هاج و واج مونده بودم ؛ شیطون به طرف گناه هلم میداد ولی عقل و اعتقادات قلبیم هشدارم میدادند
ولی بالاخره خواهش های نفسانی بر عقلم پیروز شد
تصمیم خودم رو گرفتم ، لبخندی زدم و خم شدم که بسته رو بذارم زمین یکدفعه ...
چشمم به پیراهن سیاهی که به مناسبت محرم و عزای سیدالشهداء تنم کرده بودم افتاد
یا ابا عبدالله ...
یه نهیبی به خودم زدم :
فلانی میخوای چیکار کنی ؟
از اربابت حسین (علیه السلام) خجالت نمی کشی ؟
دوباره سر دو راهی گیر کردم
ولی اینبار دیگه تصمیم جدی خودم رو گرفتم ... بسته رو گذاشتم زمین و سریع رو برگردوندم به طرف در خروجی ...
دیگه نه چیزی شنیدم و نه چیزی فهمیدم ، نمیدونم چطور خودم رو به ماشین رسوندم و راه افتادم !
تو راه فقط اشک می ریختم و این بیت شعر رو زمزمه می کردم :
مهر تو را به عالم امکان نمی دهم
این گنج پربهاست من ارزان نمی دهم.