سكينه ، سكينه ، سكينه ،
اينجا همانجاست كه جاده هاى محبت به هم مى رسد.
عشقهاى مختلف به هم گره مى خورد و يكى مى شود.
عشق او به حسين و عشق او به بچه ها در سكينه با هم تلاقى مى كند.
عشق او به حسين و عشق حسين به بچه ها در سكينه به هم مى رسند.
اينجا همان جاست كه او در مقابل حسين و بچه ها يكجا زانو مى زند.
اين سكينه همان طور سينايى است كه حضور حسين در آن به تجلى مى نشيند.
اين سكينه مرز مشترك ميان حسين و بچه هاست . و لزومى ندارد كه سكينه به عباس ، حرفى زده باشد.
لزومى ندارد كه سكينه از عباس آب خواسته باشد. چه بسا كه او را از رفتن به دنبال آب منع كرده باشد.
لزومى ندارد كه نگاهش را به نگاه عباس دوخته باشد تا عباس ، خواستن را از چشمهاى او بخواند.
همينقدر كافيست كه او پيش روى عباس ايستاده باشد، مژگان سياهش را حايل چشمهايش كرده باشد و ...
بقيه در ادامه مطلب ...