ایا تا حالا کسی دیده...
|
معلم با گچ سفید روی تخته سیاه نوشت: «محال.» و برگشت و به چشم بچهها خیره شد و گفت: «محال یعنی غیر ممکن. حالا هر کس میتونه چند تا جمله محال بگه.»
به سرعت دست چند نفر بالا رفت. معلم به طرف نیمکت سوم اشاره کرد. حسن بلند شد و گفت: «آقا میشه ابر نباشه، اما بارون بباره؟»
بچهها گفتند: «نه، محاله.»
معلم لبخند تحسین آمیزی زد و به علی اشاره کرد.
علی بلند شد و گفت: «آقا میشه آفتاب باشه، درخت هم باشه، اما درخت سایه نداشته باشه؟»
بچهها گفتند: «نه، محاله.»
|
بچه ها گفتند: «نه، محاله.»
احمد گفت: «میشه شب باشه، اما اصلاً تاریک نباشه؟»
رضا گفت: «آقا میشه زمستون و سرما کولاک کنه، اما درختها سبز باشن و میوه بِدن؟»
معلم گفت: «آفرین بچه ها. همه اینها که شما گفتید محال بود، اما بچهها، یک چیزهایی هست که محاله اما اتفاق افتاده.»
بچهها گفتند: «مثلاً چی آقا؟»
معلم گفت: «بچه ها کسی دیده کنار آب، کنار یک رودخونه بزرگ و پر آب، عدهای از تشنگی بمیرن؟»
سر و صدای بچهها خوابید. معلم نفس عمیقی کشید و گفت: «تا حالا کسی دیده ماهیها آب بخورن، گلها، درختها،
پرندهها همه آب بخورن، اما یه عده آدم خوب و نازنین از تشنگی جون بِدَن؟ تا حالا کسی دیده مرد خوب و پاک و امینی به جُرمِ خوب بودن کشته بشه؟»
نفس بچه ها حبس شده بود. معلم آرام به بچه ها نزدیک شد و گفت: «تا حالا کسی دیده مرد تشنهای، اون هم پسر پیغمبر رو آب نَدن و تشنه بُکُشن؟»
بچه ها چشم به دهان معلم دوخته بودند: «بچهها تا حالا کسی دیده به بچه شش ماهه و تشنه، به جای آب دادن، تیر بزنن؟»
معلم بغض گلویش را فرو داد و گفت: «تا حالا کسی دیده گوشواره از گوش دختر سه ساله بِکشن و به بدنش تازیانه بزنن؟»
بچهها سرشان را پایین انداختند.
-بچه ها تا حالا کسی دیده دختری برای سر بریده پدرش، توی دامنش لالایی بخونه و خوابش ببره؟
صدای هق هق بچه ها در کلاس پیچید. معلم گفت: «آره. آره بچهها یه روز همه این محالها اتفاق افتاده.»
دیگر هیچکس صدای معلم را نمیشنید.